امشب بعد از افطار هوس خیابون گردی(نه پیاده روی) میزند به سرم.. خواهرم به شدت استقبال میکند..تا راهی شویم بقیه ی خانواده هم به ما میپیوندند..
هوای خنککک...بوی خاک...به پیشنهاد بقیه میرسیم به بستنی نعمت..چهار اسکوب بستنی.. تافی و موز شکلات و بهارنارنج و شاتوت..برخلاف همیشه که تلخ سفارش میدادم ایندفعه گذاشتم به عهده ی خواهر کوچیکه..
بستنی را تا تهش میخورم..تنم مور مور میشود...سردم میشود...پسرکوچکم چی بلت میخواهد و منم با او همراهی میکنم...تا برسیم خانه نم نم باران شروع میشود...
کاش خانه مان دور تر بود...سه طبقه را نفس نفس زنان بالا میایم...بساط اجیل را اقای همسر برپا کرده..میلم نمیکشد..ابجوش نبات با طعم گل گاوزبان درست میکنم..
از این نبات های رنگی رنگی که از مشهد خریده ام.. هر کدامش یه طعم دارد..چای ترش ..چای سبز.. لیمو عمانی.. دارچین و ...
لیوان قرمزم را در دست میگیرم و می ایستم جلوی پنجره...شر شر باران چه آرامشی میدهد...نگاهی به ساختمان ۶ واحدی رو به رو میاندازم..
پیرزن اقای پیر همسایه..چه لباس خنده داری!! یه بلوز نحی گل گلی با یه شلوار گشاد پیژامه ایی!! من هم پیر شوم این تیپی لباس خواهم پوشید؟؟ روسری هم به سر دارد..مثل لچک از پشت بسته. زن خوبیست..چند سالیست که عقد اقای پیر همسایه شده است..خوشبختند...
عروس و داماد طبقهی دوم خانه ی رو به رویی!! عروس که طبق معمول یه شلوارک یک وجبی و یک نیمتنه پوشیده و جیغ جیغ میکند..دوست دارم یکبار یک کشیده بزنم توو گوشش بس که صدایش را بلند میکند! دخترک بی حیا..
طبقه ی اولی ها بسیااار مومنند و من این چند سال ندیده ام که حتی یک لحظه پشت پنجره ایشان را کنار بزنند...پسرم میگوید شاید جاسوسند!!!!
هنووووز باران می بارد...من جرعه جرعه نبات داغم را سر میکشم....
پ.ن) ترازوی اشپزخانه ام خراب شده است...باطری نو هم گذاشتم کار نکرد...اصلا اضافه وزن من تقصیر بی ترازوئیم است!!! امروز میخواستم ترازو بخرم... ترازوی اشپزخانه مارک فلر ۹۲ هزار تومان!!!! بی خیال شده ام تا یک مارک ارزانتر پیدا کنم...