سلاممممم...

این کاپ خوشگل رو سرگروه عزیزممم میتی جون و بقیه ی همگروهی های خیلییییی عزیزم دادن بهم به خاطر کاهش وزنم و اینکه نفر اول گروهم شدم.

ببینم میتونم برای هفته ی دیگه حفظش کنم یا یکی دیگه بنده میشه و ازم میگیرتش!!

شانونی مرسی که منو توو گروه به این خوبی و با سرگروه فعااال و پر انرژی گذاشتی.

 

درس نوشت: حسش نمیاد!!!!!شنبه اولین امتحانمه و منه پررووووو وبیخیاااال!!!

سه روز   بازی   کردم تا تونستم غول رو شکست بدمو دو تا قورباغه رو به وصال هم برسونم!!!

سلام دوس جونا ی عزیزم..

هفته ی خوبی رو براتون آرزو میکنم...ایشالله دلتون شاد ..تنتون سالم...و روزگار بر وفق مراد..

من این هفته باید کل درسای ترم تابستون رو بخونم که از شنبه امتحانام شروع میشه و به شدت عقبم..

یه کم کمرنگتر میشم..ولی با گوشی میخونمتون..یه وقت ردپام رو دیدین داد و هوار راه نندازینااااا!!! همون یه نفر!

اوضاع رژیم خوبه و من تا ۱۰ شهریور وزنم رو میکشونم تا زیر ۷۰ و محدوده ی امن خودم...البته فقط دو کیلو مونده!

مواظب خودتون باشین زیااااد....دوستتون دارم زیاااااادتر....

یا علی...

۵شنبه نوشت: دیشب به شدت گرسنه بودم. از گرسنگی خوابم نمیبرد. دلیلش هم روانی بود! چون بقیه ی خونواده از بیرون ساندویچ گرفته بودن و بوی همبرگر داااغ داشت دیوونم میکرد.

کلی تصویر سازی کردم برای خودم با خودم حرف زدم وعده وعید دادم تا تونستم خودمو خررررر کنم!!!!

دیشب همش به نون و پنیر فکر میکردم که صبح شه و برم سراغش. دلم تنگ شده بود براش. ولی صبح در کمال ناباوری بدون اینکه به خودم فرصت فکر کردن بدم بدوووو خامه و مربا رو وزن کردمو گذاشتم لای سنگک و سریع گازیدم!!

نتیجه اینکه اون یه ذره خامه و مربا۱۰۰  کالری برام اب خورد و به هیچ جای دلم نرسید!!اگه همون دو تا سفیده رو میخوردم ۴۰ کالری داشت و کلی سیرم میکرد!!

فقط قشنگیش به این بود که جلوی پنجره خوردم با عشقولانه های دو تا گنجشک خوشگل رو سیم تیر چراغ برق!!به خدا انگاری یکیشون قهر کرده بود. اون یکی هی بهش نوک میزد ولی اونی که قهر بود یه قدم میرفت اونورتر. اینقده اون یکی بوسیدش تا نوک اینم وا شد و نوک توو نوک شدن...

خوش به حالشون...منم عشقولانه میخوام...

یک نکته ی بی ادبی: ببخشیداااا..

امروز صبح بیدار شدم قبل از دبلیو سی خودمو وزنیدم ۷۲.۵۰۰ بودم. بعدش رفتم دبلیسو سی و اومدم وزنیدم دیدم اوووه ۷۳ هستم!! همه میرن دسشویی وزنشون کم میشه من وزن اضافه میکنم!!!

اینم از قابلیتهای نهفته ی منه..نمیدونم چرا هیشکی منو کشف نکرد!!!

نکته ی اخر: بلاگفا برا شمام ف.ی.ل.ت.ر.ه ؟؟؟ من نتونستم وارد شم. ف.ی.ل.ت.ر بود!!!!

 

۲شنبه ۳شنبه ۴شنبه ۵شنبه جمعه
وزن ۷۵.۱۰۰ ۷۴.۲۰۰ ۷۳.۶۰۰ ۷۳ ۷۲.۳۰۰
ناشتا اب و ابلیمو اب و ابلیمو اب و ابلیمو اب و ابلیمو اب و ابلیمو
صبحونه دو تا سفیده+۴۵ گرم لواش+خیار(۱۷۰) دوتا سفیده+۴۰گ لواش+۶۰گ گوجه+یه کم شیر(۲۰۰) دوتا سفیده+۴۰گ بربری+۲۰گ گوجه(۱۵۰) ۱۵گ خامه+یه ق چ مربا=۴۰ گ سنگک(۲۰۰) یکی و نصف سفیده+۴۰ گرم سنگک و نصف گوجه(۱۵۰)
م.و ۶۷ گرم انجیر(۵۰) ۲۰۰گ هندوانه(۵۰) یه خرما(۲۰) هندوانه(۵۰)

یه ق رب میوه کالریش؟؟؟

(۱۰۰)

ناهار ۷۰گرم مرغ+۴۰گ لواش+دو ق ماست+کدو بخارپز(۳۰۰) ۶۰گ مرغ+فلفل دلمه و قارچ+۴۰گ نون+۵۰گ ماست و کدو(۳۰۰) کباب تابه ایی مرغ بی روغن+۲۰گ گوجه+۴۰گ بربری+ماست و سبزی(۳۶۰) ۱۵۰ گ سبزی پلو+سینه ی مرغ+ماست(۳۵۰) جوجه کباب+گوجه کبابی+ماست و فلفل سبز(۳۰۰)
عصرونه هندوانه(۱۰۰)

قهوه(۱۰)

خرما ۲۰

پاپ کورن(۵۰)

هندوانه

خرما

پاپ کورن(۱۰۰)

الو سیاه+یه حلقه موز(۵۰)

دو تا گز کوچولو(۸۰)

دو تا بیسکوییت مادر(۴۰)

دو تا انجیر+الو سیاه+چهار حبه انگور(۱۰۰)
شام

۳۰گ لواش+سبزی خوردن(۱۰۰)

----

ساعت ۷

ادامه ی ناهار!!(۲۰۰)

-----

ساعت ۷:۳۰

ادامه ی ناهار(۲۰۰)

------

ساعت ۷:۳۰

قهوه تلخ یه ق الویه+دو لقمه نون+سبزی خوردن و فلفل سبز زیاد(۲۵۰)
دمنوش گل گاو زبون آویشن گل گاوزبون اویشن و گلسرخ
ورزش نیم ساعت تردمیل(۲۰۰)+یک ساعت و نیم پیاده روی عصر نیم ساعت تردمیل(۲۰۰)صبح+نیم ساعت دیگه عصر(۲۰۰)

نیم ساعت تردمیل(۲۰۰)صبح+نیم ساعت تردمیل عصر(۲۰۰)+

۳۰ دراز نشست

یک ساعت و نیم پیاده روی مهمون بودم!
کالری ۷۲۰ ۸۳۰ ۸۳۰ ۸۰۰ ۹۰۰

کالری مجاز ۱۲۰۰

 **اقای همسر با اون وزنش رفته رو تردمیل بدو بدو!!! حالا تردمیل جونم قرچ قرچ میکنه!!! نمیخوااااام!!! تردمیلم باشگاهیه تا ۱۵۰کیلو رو تحمل داره. نمیدونم چرا اینجوری شد.

کلا من هر اتفاقی هرجا ی دنیا بیفته ربطش میدم به اقای همسر!!!

سلام دوس جونا

میدونم خیلی تنبل شدم و خیلییی بی انگیزه...اگه کمرنگم ازم دلخور نباشید..خب؟؟

زندگیه دیگه...

---------

و اصلا باورم نمیشه این گندی که به وزنم زدم!!!

تعطیلات همه پایتخت رو خالی کردن و پیش به سوی شمال..توو ترافیک هم کلی گیر کردن..

ما پیش به سوی پایتخت... بی ترافیک!!

به خاطر پا قدم من...به قول فرحی "دختر بارون " یه حالی هم به این تهرانیا دادیم و بارون براشون سوغات بردم..

اوووف یه شرشری میکرد و بووووی خاک پیچیده بود...

با دلی خوووون... اعصابی داااغون...یه چند جا مرکز خرید رفتیم و سرزمین عجایب.. اقایون هم استادیوم برای دیدن بازی استقلال جان...

که با دعای اقای برادر استقلال برد و پسر بزرگه کلی شاد و مسرور....

لیلی عزیزم...به خاطر همه ی زحمتهایی که بهتون دادیم یه عااالمه مرسی...میدونی که عاشقتم...میدونی که توو این لحظه های پر از اضطراب فقط تورو دارم...دعا یادت نره...دعا...

مرجان عزیزم...خیلیییی عزیزی...خیلی ممنونمممممم....خیلییییی.........

اینقدررررر اعصاااابم بهم ریخته و داااغون و خط خطیه که از صبح که عدد ترازو رو رویت کردم شدم سگ پاچه گیر!!!

کله ی سحر رفتم رو ترازو که اعلام وزن کنم. ووووی ۱۰ کیلوووو وزنم پریده بود بالا در عرض این یه ماه!!!

این ده کیلو کجا رفته وقتی  لباسام هیچچچ تغییری نکرده؟؟؟ ظاهرم تغییر نکرده؟فقط صورتم یه کمی جون گرفته!!

شوخی نیستااا....

من تا هفته ی قبل سه کیلو اضافه داشتم . چه جوری در عرض یه هفته ۷ کیلووووو بهش اضافه شد؟؟

وووی خدااا...خیلی غصه دار شدم.

یعنی برا خاله پریه؟؟

یعنی برای یه کاسه حلیم دیروزیه؟؟

یعنی برای یه کاس آش رشته ی دیشبیه؟؟

به خدا اصلا روم نمیشد بیام اینجا بنویسمش!! از صبح تا حالا میگفتم ای خدا چیکار کنم؟ به دوستام چی بگم؟ با چه رویی بنویسم؟

کلی فکرای پلید زد به کله ام!!

ولی هیچ چی بهتر از راستگویی نیست...

به درست بودن این عدد شک دارم زیااااد....

 امشب بعد از افطار هوس خیابون گردی(نه پیاده روی) میزند به سرم.. خواهرم به شدت استقبال میکند..تا راهی شویم بقیه ی خانواده هم به ما میپیوندند..

هوای خنککک...بوی خاک...به پیشنهاد بقیه میرسیم به بستنی نعمت..چهار اسکوب بستنی.. تافی و موز شکلات و بهارنارنج و شاتوت..برخلاف همیشه که تلخ سفارش میدادم ایندفعه گذاشتم به عهده ی خواهر کوچیکه..

بستنی را تا تهش میخورم..تنم مور مور میشود...سردم میشود...پسرکوچکم چی بلت میخواهد و منم با او همراهی میکنم...تا برسیم خانه نم نم باران شروع میشود...

کاش خانه مان دور تر بود...سه طبقه را نفس نفس زنان بالا میایم...بساط اجیل را اقای همسر برپا کرده..میلم نمیکشد..ابجوش نبات با طعم گل گاوزبان درست میکنم..

از  این نبات های رنگی رنگی  که از مشهد خریده ام.. هر کدامش یه طعم دارد..چای ترش ..چای سبز.. لیمو عمانی.. دارچین و ...

لیوان قرمزم را در دست میگیرم و می ایستم جلوی پنجره...شر شر باران چه آرامشی میدهد...نگاهی به ساختمان ۶ واحدی رو به رو میاندازم..

پیرزن اقای پیر همسایه..چه لباس خنده داری!! یه بلوز نحی گل گلی با یه شلوار گشاد پیژامه ایی!! من هم پیر شوم این تیپی لباس خواهم پوشید؟؟ روسری هم به سر دارد..مثل لچک از پشت بسته. زن خوبیست..چند سالیست که عقد اقای پیر همسایه شده است..خوشبختند...

عروس و داماد طبقهی دوم خانه ی رو به رویی!! عروس که طبق معمول یه شلوارک یک وجبی و یک نیمتنه پوشیده و جیغ جیغ میکند..دوست دارم یکبار یک کشیده بزنم توو گوشش بس که صدایش را بلند میکند! دخترک بی حیا..

طبقه ی اولی ها بسیااار مومنند و من این چند سال ندیده ام که حتی یک لحظه پشت پنجره ایشان را کنار بزنند...پسرم میگوید شاید جاسوسند!!!!

هنووووز باران می بارد...من جرعه جرعه نبات داغم را سر میکشم....

پ.ن) ترازوی اشپزخانه ام خراب شده است...باطری نو هم گذاشتم کار نکرد...اصلا اضافه وزن من تقصیر بی ترازوئیم است!!! امروز میخواستم ترازو بخرم...  ترازوی اشپزخانه مارک فلر  ۹۲ هزار تومان!!!! بی خیال شده ام تا یک مارک ارزانتر پیدا کنم...

 

سلام خانومای خونه دار و کارمند و تپل و مانکن و اقایون زن و بچه دار!!!

اینجا شمال ..یه تیکه از بهشت...دمای هوا الان ۲۵ درجه...هوا ابری و بارونی...عشقولانه و دو نفره...

صدای جیک جیک پرنده ها...باد که میپیچه لااای پرده ها و میاد صاااف رو پوست تنت و قلقلکت میده...تنت مور مور میشه ....یه خنکی ملسسسس میشنه توو جونت.. خدایا ....خیلی ممنون که من اینجا به دنیا اومدم...اصلا من ساخته شدم برای سرسبزی...برای بارون....اخ خدا...قربونت برم..جااااتون خیلییییی خالی....

طاعات و عباداتتون تا این لحظه که نوزدهم ماه رمضان هست قبول..اقا من خسته شدم!!! از پیشواز تا حالا یه سره روزه ام!! تا چند روز دیگه هم خاله خانوووم نمیاد!!!

دیشب خیلی خوب بود...توو خونه بودم با کانال یک پخش مستقیم از حرم امام رضا...حااال دعا داشتم زیاد..بچه ها توو این شبای عزیز همدیگه رو فراموش نکنیم...خسیسی نکنیم برای دعا...

برای شفای مریضا دعا کنیم...داداش فرح یادتون نره...برای امرزش اموات...امرزش خودمون..سلامتی بزرگترا و نون اورای خونمون...برای عاقبت به خیری خودمون..بچه هامون که صالح باشن...بی سرپرست نباشن..دربه در نشن بی پدر و مادر...برای حفظ آبرومون...

برای خوشبختی جوونامون..ابجی.. داداش...برای حل شدن گرفتاریها..

دیشب احساس میکردم خدا جون با لباس بلند سیاه نشسته روی صندلی اون بالا بالااااا....حرف نمیزد ..به ادمها فقط نگاه میکرد...

دوس جونا مواظب خودتون باشین خب؟/ دوستتون دارم....

عکسهای دانشگاه

سلاااام...

اینقد اینروزها سرم شلوغه که دیگه مدیریت و برنامه ریزی و هیچ چی بهم جواب نمیده و خسته و کوفته می افتم توو رختخواب!!! دو سه ساعت نخوابیده باید پاشم برای سحر و دوباره یه لالای الکی و بیخود و کسل کننده تر باید پاشم برم یونی!!!

کمرم و پشتم به شدت درد میکنه..همینجور زانوهام و آرنجم!!! از بس که یه سره نشستم رو صندلی های غیر استاندارد!!!!

خلاصه منم و کلی نق نق و کلی کمبود وقت و کلییییی درس های اجق  وجق!!!

پسر بزرگه کارش از هوو بودن گذشته!! میگم مادر جان چقد گوشی میگیری دستت؟ میگه شما که بیشتر گوشی دستته!!!

میگم  چند جلسه میری کلاس پس کی درس خوندن رو شروع میکنی؟؟؟ میگه شمام چند جلسه است میری دانشگاه پس کی درس میخونی؟؟

اینا یه نمونه کوچیکش بود!!!

دیروز در حال کوزت بازی گوشیم گمو گور شد و ساعتها وقت صرف پیدا کردنش شد!! اسباب بازیهای اضافه ی پسرکوچیکه رو بسته بندی کردم گذاشتم بالای کمد و گوشی هم سایلنت اونجا تشریف داشت!!!!

تا فرصتی دیگه که بشه بیام مواظب خودتون باشین...

وزن همینجوووور سیر صعودی داره!!!

بفرمایید دانشگاه ما در ادامه مطلب:

ادامه نوشته