ساعت ۸ صبح یه روز ابری از پنجره ی کلاسم طبقه ی چهارم.

 

 

همون روز ساعت ۳ بعد از ظهر که دیگه آسمون بغضش ترکید و سیل آسا بارید...

 

 

میبینی؟؟ تمووووم شهر رو به روته...فک کن ! شب باشه و تموم چراغهای شهر روشن....

 

 

به دوستام و به خونواده به همه ی اونایی که باهاشون یه تجربه توو بارون داشتم..یا با هم اسمون رو دیدیم...میگم من که مردم هر وقت جاده ی سرسبز بارون زده دیدین ابرای قلمبه قلمبه دیدین صدای غرش آسمون رو شنیدین جای منو خالی کنین و یه خدا بیامرز بفرستین برام....