17 فروردین91 (دومین روز رژیم کانادایی 75.700)
قرار نبود حرفی بزنم...قرار بود شاد و شیطون و سرحال بیام یه حاضر بزنمو برم..ولی تایپ کردن این تاریخ لعنتیه بالا،چنگ کشید رو دلم...
17 فروردین 81..این ساعتها، هنووز بودی...هنووووووز نفس میکشیدی...تا ساعت 7 چقدر مونده؟؟؟؟ 6 سااعت؟؟ کاش این چند ساعت باقی مانده، نمیگذشت..کاش زمان ثابت میشد، تا من هنوز توو هوای تو نفس بکشم...تو عطر مهربونیت رو بپاشی رو در و دیوار دلم...
دلم تنگ شده برای بغلت...برای بوسه های مردونه ی ملچ و مولوچیت که از دور لبات غنچه میشد تا بیایی طرفم.. دلم تنگ شده برای قد و بالات...
قرار نبود اینجوری شه...همیشه بهم میگفتین ، که چون من بچه ی اولم زودتر میمیرم...قرار بود من پیشمرگتون بشم...چی شد پس؟؟ ده ساله دلم آروم نداره....دلم تورو میخواد،نازنین خواهر.... دهمین سال پرکشیدن مبارک..جسمت نیس ولی یادت هر لحظه با هامونه...