سلام مهربووونا...روزتون آفتااااابی...

چقد منه از افتاب گریزون دلم برای آفتاب تنگ شده بود...امروز پر از شوق و انرژی شدم وقتی چشم واکردم و این نورای طلایی و پررنگ رو دیدم که با شیطنت از لای پرده سرک میکشن توو خونه..

پریدم از جام!!! پرده رو محکم کشیدم کنار...اشعه های گرم رو بغل کردم...اووووف حااال داد..

طبق معمول لیوان چاییم رو بردم پشت پنجره و چقد خوشحال شدم باز صدای پرنده ها...بازی گنجشکها...

یه روز دیگه ..زندگی در جریانه...برا همتون بهترین ها رو آرزو میکنم..

دیروز گزارش ندادم چون یه کمی...یه کوچولو یه جوری بودم...ولی امروز خوووبم..

هنوز نتونستم خوردنم رو خوب کنم..تا 7 غروب رو رعایت کنم..سالم بخورم...هنوز نتونستم!!!!

ولی مطمئنم که میتونم..یه کم زمان میخوام تا عادتهای بد این چند ماه رو ترک کنم...


صبونهیه لیوان چای دارچین و عسل(60)