سلام گلای رژیمی و مهربوووون...

من کلی دیشب فکر کردم..بزن تا ساعت ۳ صبح!!!

گریه کردم..خندیدم...خودمو چاااق تصور کردم با لباسای گشاااااد و اقا سایز من دارین؟؟؟...

باربی تصور کردم... با تاپای رنگی رنگی...جذب....بالای ناااف..شلوارکای خوشگل...توو هر مغازه ای میرفتم سایز من داشتن..مدل به مدل...

وب شانون جون رو دوره کردم.. از دی ۹۰..شنبه هاشو..اعلام وزنا رو..ستاره هاموو..چقد کاهش داشتم...چقدررر اراده داشتم...

من دوباره میتونم..مطمئنم که میتونم...

اووووف...

تصمیم گرفتم یواش یواش برم...نه با عجله و بدو بدو که دوباره حریص بشمو بیفتم به جون غذا!!!

خودمو دوس دارم زیاااد... اندامم دوس دارم...ولی عدد ترازو رو نه!!! باید دوباره برگردم به دهه ۶۰. با ورزش..ورزش...ورزش...

پس یا علی...

پ.ن ۱) دلم شیطونی میخواد...بااارون میخواد...دستامو باز کنمو سرمو بگیرم رو به آسمون...قطره های بارون بریزه رو صورتم...

دلم تنگه...دلم گم شدن توو دود سیگار " مخاطب خاص"رو میخواد....(سلام آزی گشت ارشادی!!)

عجیب دلم تنگه....


پ.ن۲)   http://arezoudiet.blogfa.com/post/282
 

متن مصاحبه با قهرمان ابان ماهه مسابقه آرزوی عزیزمممم