سلام به روي مااااه دوس جونام...

روزتون قشنگ..

چند روز نبودم..هم مريض بودم هم رژيم نبودم!!  حالم خوب نبود..

سرماخوردگي كه طولاني شده ..ديگه از انتي بيتويك و پنيسيلين قطع اميد كردم و رو اوردم به چهار تخمه و نميدونم چند تا گياه!!!!

سه چهار روز قبل اماده شده بوديم بريم بيرون..

بچه ها زودتر حاضر شده بودن و رفته بودن توو ماشين..پسر بزرگه كه عشق رانندگي شده و با بهونه و بي بهونه ميپره توو ماشين .

منم حاضر شده بودم..يهو يه عالمه فكر هجوم اورد توو كله ام.. بي مقدمه..يه دفعه..

به شدت عصبي شدم.. ديوونه شده بودم.. كارايي ميكردم كه خودم نميدونم اينهمه زور و قوت از كجا اومده بود؟!!!

داشتم لباسامو توو تنم پاره ميكردم...جيغ ميكشيدم...زااار ميزدم..

اقاي همسر بدو اومد توو اتاق...از يقه ي لباسش گرفتم پيراهنش رو جر دادم توو تنش!!! هر چي دستامو سفت ميگرفت باز من زورم بهش ميرسيد!!!!

ديگه بي حال افتادم رو تخت..نميتونستم نفس بكشم.

حس كردم صورتم يه جوري شده..

چشام چسبيده بود بالا...دهنم كج شده بود!!!!

اقاي همسر اشكاش ميريخت و همش ميگفت چرا با خودت اينجوري ميكني...فكمو گرفته بود داد ميزد صافش كن..

منو نشوند...كوبيد پشتم تا نفسم اومد..هي اب ميپاشيد توو صورتم...حالا ديگه از سر بيچارگي گريه ميكردم...

ارومتر كه شدم بلندم كرد برم دستو رومو بشورم..ديدم فكم درد ميكنه..همش ميپرسيدم فكم چرا درد گرفته؟!!!

تازه بعد از چند روز ديشب برام تعريف كرد...

دلم به حال خودم..شوهرم و زندگيم ميسوزه..

زندگي كه ميتونم توش ارامش داشته باشم.. لذت ببرم.. الكي الكي كوفتم شده...

دوس نداشتم اينا رو اينجا بنويسم.. دلم نميخواست اون ميتراي شاد و پرانرژي در نظرتون جور ديگه ايي جلوه كنه..همون ميترايي كه صبحا پر انرژي سلام ميده و عكس ميره از آسمون و بارون و ميگه پاييز حال منو خوب ميكنه....همون كه همش مياد از دوستاش و بيرون رفتنا و گردش و تفريحش ميگه..

ميبينين؟؟ دلش داااغونه....

ولي همه اينا رو گفتم كه بگم توو اين چند روز به خاطر عصبي خوري هاي شديد وزنم رسيده به 75!!!

از گروهم و تك تك شماها معذرت ميخوام كه هنوووز ياد نگرفتم توو اينجور مواقع چه بايد كرد....