از خونه ی دوستم میام.. دل گرفته و داااغون و پریشون...
تازه میفهمم چرا وقتی ۸ سال قبل از آمل اسباب کشی میکردم که بیام اینجا ..لیلی نیومد کمکم..دوست صمیمی من..همراه همیشگی من.. توو دلم ازش دلخور هم بودم.
اخه ما همسایه بودیم و همیشه با هم...حتی مهمون داشتیم میرفتیم کمک هم..برام عجیب بود که میگفت نمیتونم اسبابات رو جمع کرده ببینم..میگفت دلم میگیره..و من هیچ وقت معنی حرفش رو نفهمیدم..
تا امشب...
چهارساله که ما سه تا با همیم...از اولین روزای دانشگاه...کلی توو سر و کله ی هم زدیم..بحث کردیم..سفر رفتیم...خندیدیم..گریه کردیم..
امشب رفتم کمکش که وسایلش رو ببنده و فردا اسباباشو ببرن تهران..دیروز و پریروز هم با هم بودیم ییلاق...کلی حااالشو بردیم...
در خونه اش که باز شد غم عالم نشست توو دلم...چقد توو این خونه خاطره داشتیم...جقد شیطنت کردیم..یواشکی...
مامانشو زن داداشش هم بودن..مام کمک کردیم..کارا تموم شد..همه چی کارتن زده..اماده..
چای دم کردیم برای اخرین بار ..گفتیمو خندیدیمو..زدیم زیر گریه...زار میزدیم توو بغل هم...چهار سال قاطی بودن کم نیست..چهار سال خاطره...
دوستم تنها میشه...کلا شرایط خوبی نداره و از سر اجبار داره میره پایتخت...همه ی ارزوم اینه که اونجا خوشبخت باشه...دلش شاد باشه...
ادامه مطلب عکسهای روستای کمرپشت از توابع سوادکوه توو جاده فیروز کوه رو براتون میزارم..جایی که صبحها مه میومد توو اتاق و شبنم مینشست رو صورتمون...شبا رو بالکن پر از مه قلیون چااااق میکردیمو و میگفتیمو میگفتیم...
توو دل جنگلای بکرو دست نخوردش کلی عکس گرفتیم...غلت زدیم...میوه هامون از دستم افتاد و سر خورد و رفت پایین...کلی فحش خوردم...
صبحونه تخم مرغ محلی و صدای بارون....روزای قشنگی بود...
پ.ن) متاسفانه عکسها اپلود نمیشن!!! فردا دوباره امتحان میکنم. شب همگی به خیر...![]()