سلاااام به روی ماااهه تک تک دوس جووونام...

خب عروسی دیشب به خیر و خوشی تموم شد و من یه دونه داداشمو توو لباس دامادی دیدم..

کلی خندیدم..کلی بغلش کردم..فشارش دادم...محکمممم بوسیدمش..

کلی دورش گشتم...آخ دلم میخواست توو بغلش زار بزنم...گریه کنم...هزااار ردفعه یواشکی اشکی شدم..

میدونستم توو دل مامانم و خواهرم چه خبره..کافی بود یکیمون گریه کنه ...!

از خودم بگم که صبح روز عروسی با یه حال بدی بیدار شدم...دل پیچه و تهوع...سر درد...شوشو هرچی میگفت بریم دکتر..من میگفتم نهههه!! کار دارم!!!

بالاخره اینقدر حالم بد شد که رضایت دادم به دکتر رفتن...سرم وصل کردم و چند تا آمپول هم ریختن توو سرمم...از ساعت ۱۱ صبح خوابیدم تا ۴ بعد از ظهر!!

بعدش به زووووور رفتم ارایشگاه. خیلی حالم بد بود و سرم به شدت سنگین... توو تالار هم فقط دلم میخواست زودتر شام رو بدن و عروسی تموم شه و من برم خونه لالا. هر کی هم منو میدید کاملا میفهمید که مریضم...

از بس استرسی هستم و همش دلواپس بودم که مراسم به خیر و خوشی پیش بره اینجوری شدم...

صبحش یه لیوان چای نبات خوردم تا شب که فقط یه قاشق برنج گذاشتم دهنم که شام عروسی داداشمو خورده باشم...فقط همین..

اهااااان !! با این حال درب و داغون اخر شب یه" چکه سماع"( رقص محلی مازندرانی) جانانه با داداشم رقصیدم...

وزن امروزم ۶۵.۴۰۰ بود

ولی من یک کیلو بیشتر اعلام کردم چون احتمالا کاذب بوده و به خاطر چیزی نخوردن یهو اینهمه کشید پایین..

پ.ن) قرار بود از شنبه رزیمی نباشم ولی به لطف حال بدم دیروز و امروز به شدت رزیمی بودم!!!!