عصر روز جمعتون به خوبی و خوشی...
من که با سردرد از خواب بعد از ظهر بیدار شدم!!! از بس این پدر و پسر در حال قرچ و قرچ دادن هستن!!! یا دارن میخورن یا دارن کشتی میگیرن!!
جالبه که هی بهم میگن هیس!! مادر خوابه!!!!!
دیروز غروب بعد از دانشگاه شوشو منو برد امل مهمونی یکی از عروس خانومای همکلاسیم بود. بعد خودش یا پسر کوچیکه رفتن شهر بازی. چند ساعت بعد مهمونی تموم شد اومدن دنبالمو برگشتیم خونه. بسی خوش گذشت. دختره به این فسقلی و تازه عروس!!!! چه سفره ایی پهن کرده بود برامون.
چقدر دسر و سالاد و غذا...اخرین نفر دوره بود. من خیلی ناراحت شدم برا اینهمه زحمت و تهیه و تدارک. برا همین قرار شد از دوره جدید فقط یه مدل ساندویچ بدیم و دیگه اینهمه دنگ و فنگ نداشته باشیم.
از یکی از دوستان!!! که بهتره بگم دوست نماها!!! دلخور بودم. کلا از ادمایی که فقط نوک دماغشون رو میبینن و به شدت منم منم هستن خوشم نمیاد! ترجیح میدم توو دنیای خیلیییی کویچک خودشون دست و پا بزنن. ایشون یه زمانی یار گرمابه و گلستانم بود!!!! نمیدونستم چه جوری باهاش برخورد کنم. هی گفتم برم نرم!!! ولی کلی شوشو باهام توو راه حرف زد ولی مث همیشه ته تصمیم گیریا رو گذاشت به عهده ی خودم.
منم وارد که شدم با همه و حتی اون یه جور برخورد کردم اما بعدش دیگه حد رو حسااااابی نگه داشتم.خوب بود و کلی خوش گذشت...
رژیم نوشت: ببخشید اصلا این کلمه رو نمیشناسم!!! باور ندارین؟؟؟ بفرمایید کیک شکلاتی با روکش گاناش که نصفش رو خودم خوردم!!!!

