در خانه را که میبندم، نگاهی به کوچه ی تنگ و پیچ در پیچمان میاندازم. از ترس همیشگی کیف دزد، 20 تومان موجودی کیفم را که فقط برای ویزیت دکتر است در جیب شلوارم میگذارم! یاد دفترچه بیمه ام میفتم. انرا هم در دستم نگه میدارم. النگویم را هم زیر آستین پالتویم پنهان میکنم تا به بهانه ی ان یک وقت خودم را ندزدند!!! اتفاقی که برای دختر 22 ساله ی همشهری ام افتاد!!!

راه میفتم. از بس در خانه نشستم تا نکند بوی عید به مشامم برسد و خاطرم را آزرده کند، مغازه ها از یادم رفته بودند!!! مثل آدمهای چشم چرون، با هیزی پدر ویترین ها را درمیاورم!!

زرف و برق یک بدلی فروشی پاهایم را سست میکند. منم که از بچه گی عاشق این بدلیجاتها!!! نزدیک بود برای همین خنزل پنزل در 7 سالگی شوهر کنم!!!!

یک سرویس با سنگهای رنگی سبز و قرمز چشمم را میگیرد.انرا بر گردنم تصور میکنم. با یک تاپ سفید و یک شلوار لی برفی!!با موهای مسی!! دلم برای خودم غنج میرود!!! چشمانم را تنگ میکنم تا قیمتش را بخوانم. 20 تومان!!! ذوق میکنم. میگویم بی خیال دکتر و خارش پوست!! بعد صدایی میگوید اخر 20 تومان هم شد پول؟؟ چشمم را تنگتر میکنم!! انگار در خواندن صفرها اشتباه کردم!!!

اهی میکشم از سر حسرت و در دلم میگویم کاش من هم یک مرفه بی درد بودم!!! صاف و شق  رق میرفتم داخل مغازه، بی خیال کارتم را میکشیدم و ان سرویس را صاحب میشدم!!!

در افکار خود غرق بودم که یکی دستم را تکان داد و بی وقفه میگفت خانوم خانوم!!!سر برگرداندم. تابلویی زیبا از یک دختر بچه سبزه نمکی با چشمهایی به رنگ دریا..ابی و  مژه های بلند و ابروهای مشکی.. گفتم: جونم؟؟ گفت برام از اونا میخری؟؟ با انگشتش به جایی اشاره میکرد. رد انگشتانش را گرفتم و رسیدم به یه گاری دستی و پسرک هله هوله فروش... تازه فهمیدم که صورتش پژمرده است و لباسهایش کهنه...

چغاله را نشان دادم و گفتم چند؟ گفت کیلویی 25 تومان!!! خدایا.... نوبت دکتر!!! موجودی کیف!!!دوهزار تومن دادم به پسرک که داشت با دختر چشم آبی من دعوا میکرد که باز تو اینجاایی؟؟گفتم مگه همش از اینا میخورد؟ گفت نه!!! همش میایستد و نگاه میکند!!!! گفتم اگر دو تا دونه بهش میدادی به من التماس نمیکرد!!

وقتی چغاله ها را داخل نایلون میریخت با غیض از من پرسید خودت تا حالا خوردی که داری برای این میخری؟؟؟ نمک را که میریخت روی چغاله ها دخترک با اب دهانش و زبانش صداهایی درست می کرد مث همون صداهایی که ما وقتی دهانمان آب میفتد درست میکنیم!!!!

نایلون را دادم دستش...موهایش را زیر روسری مرتب کردم. لپهایش را کشیدم...بغض داشتم...دوباره دستم را کشید..خانوم بیا با هم بخوریم...اصرااااار پشت اصراااار...حرفی نمیزدم که نکند اشکم بریزد..

یه چغاله ورداشتم...هر چی زور میزدم بگویم مواظب خودت باش، نمیشد!! بغض امان نمیداد!!

گفت ایشالله هرچی از خدا میخوای بهت بده... اشکم ریخت... رویم را برگرداندم...پالتویم را کشید و گفت میشه ببوسمتون؟؟؟... خم شدم روی صورتش...اول اشکهایم را پاک کرد...بعد روی گونه ام را بوسید... با لرزش چانه فقط گفتم من از خدا هیچی نمیخوام. برای " او " دعا کن...

میدانم همه ی بچه ها فرشته هستن.. ولی بوسه این فرشته ها چه لذتی دارد.....با لذت ان بوسه به خانه برمیگردم..نوبت دکترم را کنسل میکنم...عجیب آنکه پوست پایم فعلا خارش ندارد!!!