غرغرانه!!! دلتنگانه!!!
مث بچه ها امروز اینقد امکانات نداشتیم ولی خوش میگذروندیم...دلم تنگ شده برا اون روزا .حتی برا اینکه حسرت بخورم من چرا اتاق جدا ندارم؟ دلم تنگ شده برا اینکه با خواهرم دو تایی رو یه تخت یه نفره بخوابیم!!! دعوامون بشه.. گیسای همو بکشیم... داد بزنیم مامانمونو صدا کنیم...مامان با کفگیر جارو یا هر چیزی که دستش بود بیاد تهدیدمون کنه...
کمد لباسامون رو میریختیم بیرون و رو یه کاغذ قیمت مینوشتیمو مغازه بازی میکردیم. بعد دعوامون میشد و بازی تموم میشد و کلی لباس می موند وسط اتاق!!!
دلم تنگ شده برا سفره های ناهار دسته جمعی و غذاهایی که گاهی دوست نداشتیمو غرغرهایی که میکردیم... بابا وسط غذا بلند میشد و میرفت توو اشپزخونه هوسانه ی مارو درست میکرد و میاورد...
دلم تنگ شده برا شیطنت داداشام...برا کوچیکه که هروقت گشنش میشد میرفت زنگ حیاط رو فشااااااااااااااااار میداد و داد میزد توو کوچه من گشنمه!!!! برا وقتایی که بزرگه با دوستاش میخواست توو کوچه فوتبال بازی کنه کوچیکه رو بازی نمیدادن و اون بیشرفم شیلنگ اب رو میگرفت و کل کوچه رو خیس میکرد که نتونن بازی کنن!!!
درگیر سن پرخطر بلوغ داداشا که شدیم کلا زندگیمون عوض شد.. منو خواهرم توو یه شب نامزد شدیم و به فاصله یه سال شوهر کردیمو نفهمیدیم داداشا چه جوری بزرگ شدن.. بزرگه که خیلی حساس بود و به شدت عاطفی...تا به خودم اومدم دیدم ندارمش... دریغ و افسوس..
نزدیک شدن به فصل بهار برای من پر از استرسه.. الکی عصبی میشم.. با همه چی سرناسازگاری دارم...یهو قلبم با یه فشار با همه ی حجمش میریزه توو شیکمم.. یهو ته دلم خالی میشه...دم به دیقه اشکی میشم..
داداشم میگه به زنش گفته: میترا مث یه مامانه برامون اینقد که غصمون رو میخوره! الهی قربونت برم نازنین خواهر .وقتی به دردتون نمیخورم وقتی نمیتونم باری از رو دوشتون وردارم غصه خوردنم چه فایده؟!!!!
بچه که بودیم چقد دلمون اروم بود.. بزرگ شدیم مشکلاتمونم بزرگتر... همراه ما قد میکشن...کلا عادت ندارم زندگی رو سخت بگیرم.. معتقدم که هرجور بگیرم همونجورم میگذره..
چند وقت دیگه باز دور هم جمع میشیم.. خواهرمو بچه هاش میان... عاااشق اون شور و حالی هستم که با اومدنشون به خونه ی بابا میدن... عاااشق سیاست خواهرم که بی چون و چرا بابا رو تسلیم میکنه... عاشق محمدم که از همه چی عیب و ایراد میگیره و یه بند یا داره غر میزنه یا حوصلش سر رفته!!
کاش دلامون غصه نداشت...کاش عیدامون مث سالهای قبل بود...همش بار و بندیل جمع کردن و از این خونه به اون خونه رفتن.. نمیدونستم یه روز حتی باید حسرت اون خونه به دوشی رو هم بخورم!!!!
امسال یه عضو جدید هم داریم که دیروز اس زد بهم :خواهر شوهر جون عاشقتم...با اینکه هنوز سر جمع یه ساعتم توو این دو هفته باهم حرف نزدیم!
ولی شکر... الهی به همینشم شکر... اونروزا نمیدونستیم امروزی هم هست... طوفانی میاد و بی خبر مارو میکشه توو خودش... مچاله میکنه... ولی ما میگذریم.. ساکن بودن کار ما نیست...
مطمئنم " تو" از این دریای طوفانی عبور خواهی کرد و به ساحل ارامش خواهی رسید...