سلام دوستای عزیزم.. ولنتاینتون مبارک...روز عشقه و همتوووووون عشقهای منین.

 

باباییم الکی الکی بیمارستان بستری شد..از سرما خوردگی شروع شد و به عفونت ریه رسید!من

حاضرم بمیرم ولی هیچ اتفاقی برای  خونوادم نیفته.

حس و حالم پریده...نه میتونم باهاش حرف بزنم چون همش گریه ام میگیره و بابام اونور خط سکوت

میکنه..میفهمم که گریش گرفته..نه میتونم برم دیدنش چون بازم نمیتونم خودم رو کنترل کنم...

مخصوصا اون بیمارستان ک کلی خاطره بد ازش دارم....ولی امروز میرم عیادتش..خدا این بزرگترا رو

برامون نگه داره که چشم و چراغ خونن...

امشب تولد اقای همسر هم هست...عابر بانکش رو اوپن جا مونده!!! شاید برم از پولش (اگه پولی

موجود باشه!!!)براش یه ساعت

بخرم!!! شایدم نخرم!!! دم عید که میشه لامصب همه ی حس و حالم میره!!! در راستای بی حس و

حالی دیروزم پاچه گرفتم!! ولی واکسن هاری زده بودم!!!!!

به دستور  خواهر جان  محلول سوسک کش خریدم و کل اشپزخونه رو ریختم بیرون و توو کابینتا اسپری

کردم. ۵ ساله اومدیم این خونه تازه از این سوسکای ام دی اف پیداشون شده.

پرده های سالن و اشپزخونه رو هم شستم.ظرفا رو هم یه سری رو شستم یه سری مونده!! خونمون رو

تصور کنید!!!! اوووووففففففففففففففففف....

برا خودتون گل بخرین... بقربون صدقه ی خودتون برین ... و تقدیم کنید با یه دنیا عشق به خودتون...

رژیم نوشت: