میترا خانوم هستم! اومدم اخبار دیشب رو به اطلاعتون برسونم!!! امیدوارم دیشب به همتون خوش
گذشته باشه و همه ی روزاتون شادی باشه در کنار سلامتی...
دیروز با اینکه از صبح خواهرم کمکم بود ، ساعت ۴ بعد از ظهر که رفت خونه یه دوش بگیره و اماده شه
برای شب، من نشستم کف آشپزخونه و زار زار گریه کردم!! پشتم به شدت درد گرفته بود.جوری که اگه
خم میشدم دیگه نمیتونستم سرپا شم.شوهرمم نبود. رفته بود برای یه سری خریدای دیگه. مگه این
خرید کردن تموم میشد؟!!!
چشامو که صبح وا کردمو آستین بالا زدم برا حمالی ، خاله پری هم تشریف اورده بود زودتر از همه!!! با
دپرسی و درد شروع کردم!
نیم کیلو پیاز رو رنده ی ریز کردمو ابشو گرفتم. گاز پیاز از سوراخ دماغم رفته بود به مغزم رسیده بود!! توو
چشام یه کاسه ی خون شده بود. چشام همچین مست و خمار!!!![]()
با یک کیلو نیم گوشت کوبیده ورزش دادم و همه رو قلقلی کردم. فکر کن!!!!! چند مرحله طول کشید تا
قلقلی ها رو تفت بدم. بعدشم یک کیلو هویج رو خلال کردم!!!او بازم چند مرحله طول کشید تا تفت دادم! ۵ تا سینه ی مرغ رو هم پختمو خرد کردم.با عدس پخته و کشمش یه عالمه پیاز داغ و زعفرون سرخ
کردمو ریختم لال به لای برنج ابکش شده.(این بود طرز تهیه گلچین .پلو)
بعد رفتم سراغ لازانیا. سه بسته لازانیای بزرگ تک ماکارون رو ابکش کردمو دونه دونه مواد ریختمو
پیچیدمشون. کلی طول کشید. کمرم دیگه صاف نمیشد.
بعدم سوپ شیر رو بار گذاشتم. کلی هویج نگینی کردم. سینه مرغ رو با گوشکوب برقی له و لورده کردم.
جعفری خورد کردم. خدااایا چرا تموم نمیشه!!! حالا هی شوهره زنگ میزنه هی چیزی
میخوای/نمیخوای/ منم جیغ جیغ که من باید حمالی کنم زن داداشت کووووفت کنه!!!!!
بیچاره همش میگفت همه چی از بیرون بگیریم تو خسته نکن خودتو. میدونست خسته بشم جد و آباد
نمیزارم براش. منم که خر!!! میگفتم نه !! باید خودم درست کنم!!
دیگه کارام داشت تموم میشد . ماست کیسه ایی رو اب کردم با لبوی پخته و سیر اماده کردم. ساعت ۴
که تقریبا کارا تموم شد یهو یادم اومدکه ای داد بر من !!برای مادر شوهرم چیزی درست نکردم!!! اخه
پرهیز داره و اصلا چیزی که توش حبوبات یا نمکو ترشی باشه نمیخوره. برا همینن دو دستی کوبیدم توو سرمو
نشستم کف اشپزخونه زار زار گریه کردن!!!!
هروقت خونه جاری جان میریم مادرشوشو برا خودش غذا از خونه میاره!!! ولی خونه ی ما نمیاره!!!!خدا
شانس بده!!! دوباره شروع کردم به قلقلی درست کردن و هویج خلال کردنو گلچین پلوی بی نمکو بی
عدس درست کردن!!!
بعد هم لازانیای بی نمکو بی سوسیس پختن!! ولی حسابی فلفلی کردم بنده ی خدا یه حالی ببره!!!
دسر انار و نشاسته هم که کلی خوشمزه شده بود رو صبح اماده کرده بودم.
به خدا لوس نمیکنم خودم رو. واقعا خسته شده بودم. چون از روزای قبلم بدو بدو داشتم.
مهمونام یکی یکی اومدن. همه تا میومدن توو میگفتن چه بوی غذایی راه انداختی!!! فقط جاری جان تا
اومد توو گفت: پلو پختی؟؟؟ کی شب برنج میخوره!!!!! گفتم خب نون میاوردی با خودت !!!گفت : من که
میخورم برا بقیه میگم!!!!
رفت توو اتاقم لباس عوض کنه نیم ساعت بعد اومد بیرون. با یه کفش سفید پاشنه ۷ سانتی!!! با
لباسی که عروسی داداشش پوشیده بود!!! حالا یکی بیاد قرو فرش رو جمع کنه!!!
شوهرش سر شام یه لیوان منو شکوند!!!!! دخترشم یه میز دکوری منو برگردوند!!! یه کاکتوس گنده روش
بود که تموم خاک گلدونش ریخت رو زمین!! یه مجسمه هم که روش بود، شکست!! کاسه انار و میده
دست بچه اش راه میرفت توو خونه میخورد. فکر کن رو فرش کرم!!! جیغم در اومد!!!
یعنی واقعا وصله ناجوره!!! بس که بلا نسبت نفهمه! نمیدونم کلا هدف از افرینش این موجود چی بود!!
یواشکی با گوشیش از همه جای خونه عکس میگرفت!!! وقتی داشتیم عکس میگرفتیم اینم یه سره
ایستاده بود و با گوشیش عکس میگرفت!!! هی اصرار میکرد به من که بیا دوتایی عکس بگیریم!!! منم
میپیچوندمش!
هندونه ی ۱۲ هزارتومنیمون کلا شل و خراااب بود. ولی انارامون تووووووووپ!!!خلاصه اینکه کلی خوش
گذروندن و خوردن و حالش رو بردن ....
فالمم خوشگل بود. کلا دیشب حافظ خان خیلی سرحال بود و فال همه عالی بود و بهشون
میخورد...جای خواهرم و بچه هاش خالی بود.. دیشب تنها بودن...
جای داداشم سبز بود...چقد دلم هواشو کرده....