يك عدد ميتراي خسته و كوفته و درب و داغون نشسته پشت كامي و ميتايپه براي عزيزاش.
صبح داشتم ميرفتم دانشگاه يه صبحونه كامل از نوع خامه، مربا و گردو زدم به بدن!! بعد توي سلف دوستم داشت
از گشنگي ميمرد!!! چاي گرفت و پيراشكي و بيسكويت شكلاتي!! هر چي با اين پيراشكي حرف زدم گفتم از
جلو چشام برو كنار!! هر چي به خودم گفتم ميترايي اين پيراشكي هيچ مزه ي جديدي نداره هااا!!! روغني هم
هست !! اه اه!! بخوري باز بايد بدويي رو تردميل. درس داري ، وقت نداري!!! ولي بالاخره يه تيكه ازش كندمو
خوردم!! ظهر باز گشنش بود. رفتيم كباب
خورديم!!!دل و جگر بود كه كالريش خيلي نيس.
فكر كنم دوباره بايد دهه عوض كنم با اين بخور بخور!!!
فردام كه دانشگاه و پس فردا هم قرار گذاشتيم با كل بچه هاي كلاس از صبح بزنيم به كوه و جنگل!! خانوما بساط صبحونه بچينن و اقايون جوجه كباب بپزونن..البته اگه بارون نگيره!!!..
دوستتون دارم زياد تا....