سلام دوست جووونياي خودممممم... دلم براتون يه ذره شده بود...

با گوشيم ميخوندمتون ولي نميتونستم پست بزارم. كيبورد بالا نميومد..

الانم يه دور تند وب خوني كردم تا رسيدم به وبلاگ عسل نصيري..وااااي خدا ميدونه كه چقدر خوشحال شدم

وقتي خوندم كه پسرش رو اورده پيش خودش.. كلي اشكولانه شدم!!! اي جووونم خدااا...

الهي كه هيچ بچه ايي تنها نمونه و سايه ي بابا مامانا بالاي سر بچه هاشون باشه... لااقل تا وقتي كه از اب و

گل در بيان...

سفرمونم خوب بود..جاي همه ي دوستان خالي.. من هميشه كيش رو دوس دارم.. عاااشق ارامشش هستم.. البته ايندفعه كه شلوغ بود!!!

پروازمون زاگرس بود. يعني مزخرف ترين پرواز!! با اينكه بليط هامون رو خدا تومن خريده بوديم. (نفري 370 فقط

بليط!!) ولي پدرمون در اومد.

رفتمون با يه ساعت تاخير بود ولي برگشتمون!! ديروز ساعت 2.15 پرواز داشتيم. (توو پست قبل گفته بودم 4، چون بليط ها رو نديده بودم.) ساعت يك رفتيم فرودگاه.

ساعت 4 سوار هواپيما شديم و ساعت 5.45 ديقه پريد!!!!! فكر كن!!!! فقط يه ساعت و 45 ديقه توو هواپيما

نشسته بوديم!!! ميگفتن به جاي 160 تا، 162 تا بليط فروختن!!!!

حالام كه رسيديم مهراباد، 25 ديقه طول كشيد تا در هواپيما باز شه!!!!ميگفتن داره برق زميني ميگيره!!!

اووووف!! نيم ساعت ديگم طول كشيد تا چمدونامون برسه!!! هلاااك شده بوديم. هر چي خوش گذرونديم، از

دماغمون دراومد!!!!

شبم رفتيم خونه ي ليلي جونم . الهي قربونش بشم من.. با اينكه سر كار بود و خسته، ولي كلي خجالتمون

داد. صبح ساعت نزديك 7 راه افتاديم به سمت ولايت  و با يه صبحونه توو راهي كه خورديم، حدود 11 خونه

بوديم. پسرا رفتن مدرسه. چون تا 2 كلاس داشتن. منم موندم خونه و سه دور لباسشويي روشن كردم.

چمدونا رو جا به جا كردم . ساعت 3.30 كارم تموم شد و رفتم لالا.  هنووووز خستگي از تنم نرفته.

هواي كيش عااالي بود...همه چي خوب بود. جاي همتون خالي.

وزنمم خبر ندارم!!! ر‍ژيمي نبودم اصلا. نميشد كه باشم. فقط سعي ميكردم برنج نخورم. ولي اينقده اونجا راه

رفتم كه فكر كنم وزن هم كم كردم!!! حالا تا شنبه كه وزن كنم خودمو. چون الان هنوز سر دلم سنگينه .

راستي!!!!

تو اسمون كه بودم، شب بود.. گفتم خدا جونم ميدونم همه جا هستي.. ولي من اينجا، اين بالا بيشتر بهت

احساس نزديكي ميكنم.. ميخوام براي دوستام دعا كنم...

و عجيب اينكه فاطيما جون، فاطمه جون، داداش فرحي، و مامان يكي كه خيلي برام عزيزه، به شدت پر رنگ

بودن توي دعاهام..البته همه رو دعا كردم.. ولي اين چند نفر خود به خود، پررنگ ميومدن توو ذهنم....

همه تون رو دوس دارم...