دلم همراه لحظه های توست...
نمیدانم کسی برایت مانده تا دستی از مهر بر سرت بکشد، اشکهایت را پاک کند، و برایت آرامش آرزو کند؟
نمیدانم کسی مانده تا خاک را از تنت بتکاند، زخمهایت را ببند و نگاهی از سر عشق بر چشمهایت بریزد، و وقت رفتن گونه هایت را ببوسد؟؟
نمیدانم در این چند شب کسی بوده که بغلت کند تا فقط یک شب خواب راحت مهمان تن خسته ات شود؟؟
من هستم..کیلومترها دور تر... دلم با توست.. به خدا در تنهایی هایم اشکهایت را پاک میکنم، موهایت را شانه میزنم، چارقدت را جلوتر میاورم تا دفعه ی دیگر، زمین نلرزد به جرم زیبایی موهای تو!!!!
زبانت را نمیدانم...ولی خواسته ات را میفهمم... دلم پر میکشد برایت.. اینجور گریه نکن عزیز من..خدایمان بزرگ است.
دلگیر نباش از نامردی بزرگمردان نامرد سرزمینم.. انها قران به سر داشتن.. یادشان نبود که تو پا برهنه بر روی تل و خاک میدوی .. بقیه مشغول شمردن مدالهای المپیک بودند در بازی کثیف س.ی.ا.س.ت..
یادشان نبود تو از دست داده هایت را شماره میکنی... دلم درد است... چرا من با تو اینهمه فاصله دارم؟ اینهمه قید و بند و زنجیر را چگونه بگسلم تا به تو برسم عزیز هم نفس من....
هیچ نداشتم که با دلی مطمئن برایت بفرستم.. چه کردند این نامردان ؟
فقط مطمئن بودم که قطره های خونم به دستت میرسد.. دریغ نکردم...از ان قطره ها عمق درد دلم را دریاب.. دلم برایت میتپد هموطن آذری من...
پی نوشت:
ترکی نمیدانم.
فقط میدانم وقتی غم میآید،
همه به یک زبان گریه میکنيم....
--------------------------------
چهارشنبه:
سحری:.............میل نداشتم به خاطر پرخوری دیروز!!
افطار دعوتیم. خونه ی همون جاری که معرف حضورتون هست!!!