سلام..

سر صبحی اومده بودم آپ کنم. طبق معمول رفتم سراغ وبلاگهای به روز شده. خوندمشون رسیدم به وب نومزدم(فرح بانو) که اساسی حالمو گرفت!! کامی رو خاموش کردم و حس اپیدن نبود...

خداییش توو کل این وبلاگستان بگردین از من پرکارتر پیدا میشه؟؟؟ شوهرم که قربونش برم غروب تشریف میاره! تازشم میاد خونه فکر میکنه من مادرشم!! زانوش درد میکنه، کتفش قلنج داره، افتاب خورده، سرما خورده!! یه ساعت بشین نازشو بکش!!

دو تا پسر دارم فداشون بشم به سگ و گربه میگن زکی!!! از یه طرف دل ندارن یه لحظه بدون هم باشن، از طرف دیگه برا هر چیزی خرخره همو میخوان بجوان!! قربون خدا برم همشم گرسنشونه!! دم به ساعت فرنی میخوان، حلوا میخوان، کیک میخوان و ...ناهار شام حالا جای خود!! سر صبونه میگن ناهار چیه؟ ناهار و نخورده میپرسن شام چیه!!! سر سوزن با هم تفاهم ندارن برای غذا!!! 

خودمم که باید همه رو ساپورت کنم!! داداشه صورتش عرق جوش میشه من باید سیخش بدم بره دکتر! نه که یکی یه دونست و اون داداشم رو از دست دادیم به شدت دلواپسشم..مامانه میزاره میره سفر من باید خونشون رو سرو سامون بدم! آبجیه با نومزدش نمیسازه من باید هی خرشون کنم!! اون یکی آبجیه با اونهمه مشکل ،من باید دلداریش بدم!!

دانشگاه برم، درس بخونم، خونه تمیز کنم، ظرف بشورم، لباس تا کنم، بچه ها رو ببرم کلاس، بشینم اونجا، برشون گردونم، استخر برم، پیاده روی برم، حمایت عاطفی کنم... غصه ی مرده و زنده رو بخورم....

به خودم برسم، همیشه خودم، خونه و زندگیم مرتب باشیم! لا به لای اینکارا خرید برم، جا به جا کنم!!

یه وقتایی یادم میره که منم آدمم!! دلم برای حس های زنونم تنگ میشه...

و جالب اینجاست که به شدت از شرایط مجود راضیم...خدا رو شکر میکنم که همراهمه...از تک تک این لحظه ها لذت میبرم.. از سلامتمون.. از اینکه فقط دستمون به دهنمون میرسه ...

فقط  گاهی دلم برای خودم تنگ میشه...