28 اردیبهشت
من هنوز توو سردرگمی به سر میبرم و هنوز نمیدونم چیکاره ام!! پسر بزرگم دیروز دست و پای منو میبوسید و التماس میکرد نرم دانشگاه!! میگفت دوس دارم جلو چشمم باشی..باهام حرف بزنی..میگفت مسولیت پسر کوچیکه با منه وقتی نیستی منم نمیتونم تمرکز کنم سر درسم...میگفت قول میدم لطفت رو جبران کنم!!!
غروب بعد از مهمونی رفتم خونه خواهرشوهری که روانشناسه و باهاش مشورت کردم. تا ساعت 10 شب اونجا بودم. عمه اش میگفت که پسرم زنگ زده بهش و گفته که دوس نداره برم یونی. بهم گفت بچه ات واجب تره . میگفت این روزا جبران نمیشه. پسرت توو سن بلوغه و دوره ی حساس تحصیلی یعنی دوم و سوم دبیرستان... میگفت برای تو باز هم فرصت درس خوندن هست اما فرصت به سلامت رد کردن بچه ی حساست توو این مرحله نیست...
بعد شوشو اومد دنبالم...به جای خونه اومدن کلی توو خیابونا گشتیم و حرف زدیم راجع به همین موضوع..میگفت من هیچ نظری نمیدم. تا اخرین لحظه هم پشتت هستم و همه جوره ساپورتت میکنم تا هر مقطعی که میخوای درس بخونی... گفت نه میگم برو نه میگم نرو..خودت میدونی.. ولی راجع به پسرمون کلی حرف زد...
بچه ام به شدت حساس و عاطفیه..موندم سر دوراهی...
الان دارم میرم خونه ی مامان...شب بر میگردم...سعی میکنم مواظب خورد و خوراکم باشم...ورزش به شدت توو لاغری تاثیر داره.. مخصوصا تردمیل..پیاده روی اصلا در حد تردمیل نیس..اینو این هفته فهمیدم.. از فردا دوباره تردمیل رو راه میندازم...و رژیم خوشگلم رو...
==================================
امروزم نتونستم خوردنم رو کنترل کنم...ولی امکان نداره بزارم این روند ادامه پیدا کنه...