خدایا!!چقدر حرف زدن با تو خوبه...چقدر ساکت و صبور به درد دلام گوش میدی....چه ساده اشاره میکنی تا نزدیکتر بیام و اندوه تنهاییامو توو بغلت زار بزنم....وقتی دستمو میگیرم به رشته های بارون و آویزوونشون میشم تا بیام به آسمون هفتم٬منو به فرشته هات نشون میدی و میگی اینه فرق شما با آدما......

خدایا!چقدر حرف زدن با تو خوشگله...من چه جوری گرد و خاک رو از روی کلمه ها پاک کنم تا لایق از تو گفتن بشن؟؟....چه گلی برات بیارم تا خوشبوتر از بهشت پر گلت باشه؟؟...چه جوری کوله بار پر از گناهم رو جلوی روت باز کنم؟؟.....

خدایا!تو منو از خودمم بهتر میشناسی...نشونیه همه ی سلولهای تنم رو داری....آدرس دونه دونه ی رگهامو میدونی.....هر بار میخوام باهات حرف بزنم واژه ها رو روی زبونم مینشونی.....من چه جوری بهت بگم که دلم چی میخواد؟؟.....

خدایا!منو ببخش...ببخش که دهنم بوی عشق نمیده....ببخش که شب و روز رو گم کردم...ببخش که نون تو رو میخورم و اسمت رو فراموش میکنم...ببخش که گاهی صدام از فریاد رعد هم بلندتر میشه و اشکام از بارون هم فراوونتر...ببخش اگه بغلت رو گم میکنم و مهربونیات رو نمیشمرم......ببخش که یک هفتست نبوسیدمت...ببخش که سجاده ی مامان بزرگ رو گذاشتم زیر تخت تا چشم بهش نیفته...ببخش که سجده کردن از یادم رفت.....

خدایا!میدونی که توو این حال عجیب چقدر محتاج بارون میشم....ممنونم که این چند روز بارونو بیوقفه ریختی روی زمین شهرم...روی سنگفرش دلم.......کاش اینقدر توو بارون صدات میزدم تا میدیدمت....کاش از کنارت تکون نمیخوردم..کاش دلمو به شیطان نمیسپردم.....میدونم بازم میبخشی...بازم دست لطفت رو میکشی روی دل گناکار من تا پاک کنی هر چی زنگار که نشسته روش....

خدایا..من به تو، سخت محتاجم...