31 فروردین
میگما امروز حساااابی خوردم...حساااابی....
یکی از استادام که تازه امروز قسمت شد همو ببینیم، موقع حضور و غیاب بهم
گفت:شما ترم قبل شاگرد من بودید؟ منم گفتم بله! گفت خیلی عوض شدی. وزن کم
کردی؟؟ منم با میلی یه سری تکون دادم هم به علامت بله هم به علامت اینکه
بسه، دیگه ادامه ندید لطفا!!!
بعد که موقع تحوبل دادن کارا شد یکی یکی اسم میخوند میرفتیم جلو گزارش
رو تحویلش میدادیم. به من گفت رژیم گرفتی؟ چرا اینکارو کردی؟ صورتت دیگه
بشاش نیست و انگار صورتت مرده است...!!!!!گفتم اساد از 8 صبح دانشگام و
الان ساعت دو بعد از ظهره!! خب خستگی تاثیر میزاره رو چهره!!
بعد ناراحت و افسرده و درب و داغون، نشستم سرجام!! دوستم گفت چته؟ چی
گفت استاد.؟ منم براش تعریف کردم. گفت میترا یکی دیگه از استادامون (استاد
مرد) به ما گفته میترا صورتش کوچیک شده. چرا اینکارو کرده با خودش!!! من
بازم دپرستر شدم!! بعد ادامه داد که فلان همکلاسیمون(پسر) گفته میترا مریض
شده که اینقد وزنش کم شده؟!!! میگه ما گفتیم نه. پسره میگه برا زیبایی رژیم
گرفته؟ اینام میگن اره! بعد پسره ی بی شعوررررر میگه اونجوری که قشنگتر
بود!!!
بچه ها اینقد به اعصابم فشار اومد که وسط کلاس، اشکام گوله گوله
میریخت..خیلی ناراحت شدم... خیلیییی..من خودم اعتماد به نفسم صفر!! دیگه
حسابی بهم ریختم...
اومدم خونه مامان شروع کردم به خوردن!!! دو تا کفگیر سرخالی پلوی بی
روغن...یه بادمجون سرخ شده و شاید 100 گرم ماهی با سبزیش.یه قاشم گوشت
چرخی.
بعد رفتیم ارامگاه دو تا شکلات با یه شیرینی خشک کوچیک اونجا خوردم. بعد رفتیم یه سر به خاله ام بزنیم یه قاشق الویه و یک پنجم نون باگت با یه چای و یه ق م حلوا خوردم.
بعدم شام رفتیم خونه مامان و یه کفگیر ماکارونی خوردم با ته دیگ نون لواش. اندازه یه نعلبکی ته دیگ خوردم!!! یه لیوااان نوشابه هم خوردم. دو ق هم کوبیده ی ابگوشت رو خوردم .همش بدون نون.
که برای فردا صبح که با همون استاد اقایی که دربارم اظهار نظر کردن کلاس دارم، رنگ و رو پریده نباشم!!!!
==============
دوست جونیام من تا دو شنبه نیستم. صبح میرم دانشگاه تا ساعت یک کلاس
دارم بعد بدو بیام خونه که ساعت 2 ماشین میاد دنبالم که برم تهران. به
احتمال زیاد یک شنبه ی صبح برمیگردم.
مواظب خودتون باشین حسااااابی..هوای همدیگه رو داشته باشین... دلم براتون تنگ میشه زیااااد....دوستتون دارم.....